نشریه شب هفتم محرم الحرام هیات انصارالحسین (علیه اسلام) امامزاده شعیب سبزوار


نشریه شب هفتم محرم مجموعه نشریه های محرم هیات انصار الحسین ، امامزاده شعیب سبزوار

نشریه شب هفتم محرم
مجموعه نشریه های محرم
هیات انصار الحسین ، امامزاده شعیب سبزوار

نشریه شب هفتم محرم مجموعه نشریه های محرم هیات انصار الحسین ، امامزاده شعیب سبزوار

نشریه شب هفتم محرم
مجموعه نشریه های محرم
هیات انصار الحسین ، امامزاده شعیب سبزوار

 

حضرت علی اصغر

رجب شعبان رمضان شوال ذیقعده ذیحجه و محرم آری می شود شش ماه و چند روز هم اضافه تر دقیقا”شش ماه و سه روز درست است دیگر ۷ رجب تا ۱۰ محرم.اب بابا!می شود شش ماه و سه روز دیگر! اصلا” ولش کن !حساب کتاب را نمی گویم که ای بابا ارباب من!این یکی را دیگر رها کن!مگر نمی شنوی آسمان صدایش را بلند کرده است که این طفل را به تو بخشیدیم می خواهی تمام یارانت را دوباره زنده کنیم؟!آخر باید یک فرقی میان خلیل الله و ذبیح الله باشد. او ابراهیم نبود که زنده ماندن اسماعیل را به شادی بنشیند .او حسین بود حتی طفلی را هم که شاید موجب هدایت و شفاعت شود به میدان می آورد. چه کسی گفته او نمی دانست که در چله ی آن بی همه چیز چند تیر سه شعبه کمین کرده است ؟می خواهی خیالت را راحت کنم و بگویم خودش سفیدی گلوی علی را به آن ها نشان داد؟! آری از رجب تا محرم می شود شش ماه و سه روز یعنی در این ۱۸۷ روز هم می شود بالغ شد! ولی خودمانیم بی چاره مادرش!

بی خواص

بن زیاد به مسجد کوفه رفت و اعلان عمومی کرد که همه باید به مسجد بیایند و نماز عشایشان را به امامت من بخوانند! تاریخ می‌نویسد: مسجد کوفه مملو از جمعیتی شد که پشت سر ابن زیاد به نماز عشا ایستاده بودند. چرا چنین شد؟ بنده که نگاه می‌کنم، می‌بینم خواصِ طرفدارِ حق مقصرند و بعضی‌شان در نهایت بدی عمل کردند. مثل چه کسی؟ مثل شریح قاضی. شریح قاضی که جزو بنی‌امیّه نبود! کسی بود که می‌فهمید حق با کیست. می‌فهمید که اوضاع از چه قرار است. وقتی هانی بن عروه را با سر و روی مجروح به زندان افکندند، سربازان و افراد قبیله‌ی او اطراف قصر عبیداللَّه زیاد را به کنترل خود درآوردند. ابن زیاد ترسید. آنها می‌گفتند: شما هانی را کشته‌اید. ابن زیاد به شریح قاضی گفت: برو ببین اگر هانی زنده است، به مردمش خبر بده. شریح دید هانی بن عروه زنده، اما مجروح است. تا چشم هانی به شریح افتاد، فریاد برآورد: ای مسلمانان! این چه وضعی است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نیامدند؟! چرا نمی‌آیند مرا از این‌جا نجات دهند؟! مگر مرده‌اند؟! شریح قاضی گفت: می‌خواستم حرفهای هانی را به کسانی که دورِ دارالاماره را گرفته بودند، منعکس کنم. اما افسوس که جاسوس عبیداللَّه آن‌جا حضور داشت و جرأت نکردم! جرأت نکردم یعنی چه؟ یعنی همین که ما می‌گوییم ترجیح دنیا بر دین!

فرزند سعد بن ابی وقاصشرکت در فتوحات و جنگ های دوران خلیفه ی دوم  از بزرگان و افراد سرشناس کوفه فرمانده سپاه کوفه و از قاتلین اباعبدالله الحسین علیه السلام

ضیافت بلا

مرحوم میرزا ابوالفضل تهرانیره در کتاب شفاء الصدور می فرمایند: وقتی انسان در سلام به ولیّ خدا اعلام موقف و موضع می کند و می گوید: نسبت به شما سلم هستم و از ناحیه ی من نسبت به شما چیزی جز سلم نمی رسد، باید مواظب رفتار خودش باشد؛ چرا که تخلف از فرمان خدا یکی از مهم ترین عواملی است که منشاء ایذای اولیای خدا می گردد. هم چنین ایشان به نکته ی لطیف دیگری اشاره کرده و می فرمایند: شاید منشاء این کلام رسول الله(ص) که فرموده اند: «مَا أُوذِیَ نَبِیٌ مِثْلَ مَا أُوذِیتُ» این باشد که هیچ پیامبری به اندازه ی ایشان، از نافرمانی و عصیان و دوری مردم از خداوند متعال، رنج نبرده است. این نکته یادآوری به جایی است که اگر انسان نسبت به ولیّ خدا اعلام موقف کند و بگوید در مقابل شما تسلیم هستم یا از ناحیه ی من، جز سلم به شما نمی رسد، بهتر است در اعمال خود مراقبت کند تا اهل صدق در سلام باشد؛ نه این که در زبان اهل سلام، ولی در عمل اهل ایذای ولیّ خدا باشد. سلم در عمل نیز منوط به این است که در عبودیّت خدای متعال کوشیده، نسبت به خدای متعال موقف سلم داشته باشد.

 

میخواستم سیاسی نباشم

عده ای در کربلا نیامدند به بهانه اینکه از سیاست دور باشند. نمی شود امام را به عنوان یک رهبر الهی قبول داشت ولی به عنوان رهبر سیاسی قبول نداشت. حقیقت کربلا، سیاست را با دیانت دیدن است.حر در یکی از منازل خود، رفتاری دوگانه و متعارض بروز داد : نماز با امام و شمشیر بر امام. “… عجبا آنان (حر بن یزید با سپاهش) نماز را با امام به جماعت می گزارند! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته اند، پس دیگر چه داعیه ای بر جای می ماند؟ اگر كسی بینگارد كه جدایی دین از سیاست تفكری است خاص این عصر، دراشتباه است. یاید و ببیند كه اینجا نیز، نیم قرنی پس از حجه الوداع، همان انگار باطل حاكم است. حكام جور را در همه طول تاریخ چاره ای نیست جز آنكه داعیه دار این اندیشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حكومت می پذیرند و حق هم همین است . اما در اینجا نكته ظریف دیگری نیز هست. ظاهرِ دین، منفكّ ازحقیقت آن، هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نیز جمع شود و اصلاً وقتی كه دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت .”آری نماز را با امام خواندن به حکم دیانت و شمشیر بر امام کشیدن به حکم سیاست در منطق اولیه ی حر، که دین را جدا از سیاست می داند، قابل توجیه است. اما حری که به حقیقت عاشورا رسیده است، راهی برای توجیه این دوگانگی نمی یابد : در منطق عاشورا سیاست عین دیانت است و دیانت هم عین سیاست است. کسانی مثل هرثمه، ربیع بن خثیم و … مقابل امام قرار نگرفتند، ولی امام را هم یاری نکرده، ترک کردند…

جهاد کبیر

[دشمنان انقلاب]میخواهند کاری کنند که نظام اسلامی از عناصری که در درون او است و مایه‌ی اقتدار او است، تهی بشود و خالی بشود. وقتی ضعیف شد، وقتی عناصر قدرت در او نبود، وقتی اقتدار نبود، دیگر از بین بردنش و کشاندنش به این سَمت و به آن سَمت، کار مشکلی برای ابرقدرت‌ها نخواهد بود؛ میخواهند او را وادار کنند به تبعیّت. اینجا جای همان جهاد کبیری است که من چند روز قبل از این مطرح کردم؛ فَلا تُطِعِ الکٰفِرینَ وَ جٰهِدهُم بِه‌ جِهادًا کَبیرًا؛ در تفاسیر گفته‌اند مراد از این ضمیر «بِه‌»، قرآن است، با اینکه حالا کلمه‌ی قرآن در عبارت نیامده است که ضمیر به آن برگردد لکن، هم مرحوم طبرسی در «مجمع‌البیان» [گفته است‌]، هم مرحوم علّامه‌ی طباطبائی؛ مرحوم علاّمه‌ی طباطبائی میگویند سیاق کلام نشان میدهد که مراد از «بِه‌» یعنی «بالقرآن»؛ بنده هم آنجا همین را در سخنرانی گفتم؛ بعد که آمدم، به ذهنم رسید که یک وجه اوضحی در اینجا وجود دارد که «فَلا تُطِعِ الکٰفِرینَ وَ جٰهِدهُم بِه‌»، یعنی «بعدم الاطاعة»؛ عدم‌الاطاعة پس عدم‌الاطاعة شد جهاد کبیر؛ این معنا اقرب به ذهن است؛ حالا من البتّه فحص نکردم ببینم در بین مفسّرین کسانی این احتمال را داده‌اند یا نه.به‌هرحال این احتمال، احتمال مهمّی است. جهاد کبیر یعنی این؛ جهاد برای عدم تبعیّت، برای عدم دنباله‌روی از دشمن. پس مسیر و جهت‌گیری این مجلس این است؛ مسیر انقلابی، مسیر انقلابیگری، تعقیب راه انقلاب، تحکیم اسلام، تحکیم دین خدا.

مرحوم سید هاشم حداد

خود آقا حاج سيّد هاشم تولّدشان در كربلا و تولّد پدرشان ايضاً در كربلا بوده است. و امّا جدّشان: سيّد حسن از شيعيان هند بوده است، و در هنگاميكه ميان دو طائفه از اهل هند در حدود يكصد و پنجاه سال پيش از اين نزاع و جنگى در ميگيرد، آقا سيّد حسن به دست گروه غالب أسير مى‌شود. گروه غالب كه جدّ مرحوم حدّاد: سيّد حسن را اسير كرده بودند، او را به يك خانواده شيعى ملقّب به افضل خان فروختند و اين عائله به كربلا هجرت‌ كرده و با خودشان سيّد حسن را آوردند. امّا از آنجا كه از وى كراماتى مشاهده كردند، او را از اسارت آزاد نمودند و از رجوع كار به او خوددارى نمودند، وليكن سيّد حسن از قبول زيستن بدون عمل و كار در برابر آنها جدّاً إبا كرد. ايشان وى را مخيّر ساختند بين چند عمل و او از ميان آنها سقّائى را برگزيد و گفت: شغل عمويم عبّاس سلام الله عليه است.براى وى زندگى و مرگ، مرض و صحّت، فقر و غنا، ديدن صُوَر معنوى و يا عدم آن، بهشت و دوزخ، على السّويّه بود. او مرد خدا بود. تمام نسبت‌ها در همه عوالم از او منقطع بود مگر نسبتِ اللَه.

 


نظر بدهید